.. بوي دود مي آيد . شالیزار ها را درو كرده اند حالا دارند آنچه مانده را مي سوزانند. بوي دود را مزه مزه ميكنم .دارم ميروم به جايي و گمان ميكنم يكي از ده فرمان را نقض خواهم كرد.... آهاي ادريس ببينم اينجايي؟ بوي دود شاليزار مي آيد همان كه دوست داري... .
- دورم...دورم از اينجا
دور نه ادريس! گفتم دود !
-دورم اما دود لبانم را شور كرده...شور ..شور.. .ديريست اما در شريانهاي شب شور نيست.تشويش مانده ست كه با شتاب ميتپد در شقيقه هاي ملتهب دردناك....
....ميگويم سلام ماه بانو. مرا به جايي ميبري؟ ميبرد....
..ميداني دستانت را اگر كنار هم بگذاري ...
ادريس من نقره دوست دارم و گل و كتاب و كلماتي كه با وسواس كنار هم چيده شده اند...تو چه؟
من ماه بانو, ادريس عاشق را دوست دارم, ادريس حسود, ادريس بيتاب و تشنه و ادريس مبهوت را ..
ماه بانو ميگويد : ادريس هرچه در دنياست مرابه ياد او مي اندازد; پنج پنجه, گلبرگ هاي پرپر و ساعت خوابيده ,و پرده هاي كشيده و پله ها .اما كاش ميشد كه بدانم آيا چيزي هست كه مرا به ياد او بيندازد؟ ميگويد : وقتي آمدم , وقتي ليلا آمد همه با هم ميرويم زير پنجره ها عربده ميكشيم........با خودم ميگويم: كاش گوان بود و ميگذاشت ادريس كه سرشانه هاي ضعيفي دارد خود را پشت او پنهان كند. آخر او زمزمه هم كه بكند باز فرياد بلنديست كه گمان كنم حتي به دل خدا كه, خود فراموشيست هم بنشيند... كاش باراني باشد و شهرزاد هم بيايد. بيايد و ادريس به او بگويد خاتون! ميخواهي آنچه به حرشع گفته اي را برايت از بر بخوانم , و بي كه منتظر جواب او شوم بخوانم:
به حرشع گفتم : باران كه ببارد ,چشمهاي تو باراني خواهد شد و تو عادت خواهي كرد به گريستن در باران. درست مثل چشمان لیلای لیلی ..همچون تمام بارانها خنديد .او معني عادت را نمي فهميد .وچه خوار است اين در ميان حرشع كه او را به عادت وا ميدارد..
ماه بانو در خیالم ميگويد: دلم براي صداي ليلا تنگ شده است. ميگويم ليلا ؟؟
- ليلاي ليلي
ميگويم: ماه بانو! ادريس ديرساليست كه پي ستاره هاش ميگردد و نام كسان و كوچه ها را از ياد برده است و اين مال آن وقتهاست. بعدها بود كه فهميدم گم شده است . يعني نغمه های ماه بانو به من گفت اين را. گردن آويزي هم نداشت كه نشاني خانه اش بر آن باشد..يعني خانه نداشت اصلا. حالا اين كه غصه ندارد ادريس! خانه و نشاني هم اگر ميداشتي باز گم ميشدي. درست مثل من .مگر نه ماه بانو ؟
واين شد كه ماه بانو ابرويي بالا انداخت و انگشتش را سوي خانه ليلا ها گرفت.
بله ديگر ليلاها! آخر دوتا ليلا داريم. حتي دیگر ادريس اين را ميداند!! . يكي ليلاي كوچك. يكي هم ليلاي بزرگ. درست مثل "ب" كوچك و"ب" بزرگ. "ب" كوچك به بادبادك ميچسبد و بازي و بلوا ميكند و به رويش هم نمي آورد. گاهي هم اگر زياد پاپي اش بشوي در بساطش بوسه بي ريايي هم به هم ميرسد. راستي تا يادم نرفته بگويم در بزك سررشته ندارد اين بينوا.!
"ب" بزرگ اما آنست كه آخرتب و بيتاب است. و اين روزها شتاب. حساب و كتاب هم كه ندارد اين سراب هه تا تو باشي كه به ادريس, بي بزك, حرف راست گم شدن نزني ليلا! و اين همان است كه دست به اشتباه در انبان مردم ميكند. از هجوم سودا..... لیلای لیلی