تبليغاتX

لیلای لیلی


 کودکانه است نه بانووو ... !!!

شنبه 1386/01/18

فكر كردي كه چرا نتوانستيم با هم حرف بزنيم بانووو. چرا اينگونه از هم بريديم؟ مي داني ... من مدتها خاموش و در هم شكسته در گوشه اي نشستم و به اين فكر كردم كه چرا ما نتوانستيم ديگري را با تفاوتهايش، با دردهايش و تنهاييش بپذيريم. چرا به هم اعتماد نكرديم. در پشت ديوار كلام مانديم. اندوهگين. خشمگين و آزرده. و فاصله ... و فاصله. .. ميداني ... من واقعا در مي مانم كه اين حقيقت است كه دنباش هستيم تا اثباتش كنيم يا ”خود“ مان، اين منِ زخم خورده ي ناچيز؟ رسالت پيامبر گونه ي اثبات برتري مان، نمايش تفاوتمان با بقيه ... وپاسخ هيچ خوشايند نيست. مي توانيم بزرگ باشيم. بيشتر باشيم. سعي كنيم. دير نيست. مي داني ... بعد از اين همه سال من هنوز دلم برايت تنگ مي شود. كودكانه است نه بانووو؟




 داستان های ایرانی ... لیلای لیلی

جمعه 1385/11/27

روی تخت دراز کشیده بودم ، اما خوابم نمی برد . صدای کسانی که برای عرض تسلیت به خانه ی ما آمده بودند و اکنون خداحافظی می کردند می شنیدم ، اما فکرم بقدری پریشان بود که چیزی نمی فهمیدم بانووو . 

           لیلای لیلی ...




 شالیزار های سوخته ... نامه ای به یک دوست . لیلای لیلی

چهارشنبه 1385/11/25

.. بوي دود مي آيد . شالیزار ها را درو كرده اند حالا دارند آنچه مانده را مي سوزانند. بوي دود را مزه مزه ميكنم .دارم ميروم به جايي و گمان ميكنم يكي از ده فرمان را نقض خواهم كرد.... آهاي ادريس ببينم اينجايي؟ بوي دود شاليزار مي آيد همان كه دوست داري... .
- دورم...دورم از اينجا
دور نه ادريس! گفتم دود !
-دورم اما دود لبانم را شور كرده...شور ..شور.. .ديريست اما در شريانهاي شب شور نيست.تشويش مانده ست كه با شتاب ميتپد در شقيقه هاي ملتهب دردناك....

....ميگويم سلام ماه بانو. مرا به جايي ميبري؟ ميبرد....
..ميداني دستانت را اگر كنار هم بگذاري ...
ادريس من نقره دوست دارم و گل و كتاب و كلماتي كه با وسواس كنار هم چيده شده اند...تو چه؟
من ماه بانو, ادريس عاشق را دوست دارم, ادريس حسود, ادريس بيتاب و تشنه و ادريس مبهوت را ..

ماه بانو ميگويد : ادريس هرچه در دنياست مرابه ياد او مي اندازد; پنج پنجه, گلبرگ هاي پرپر و ساعت خوابيده ,و پرده هاي كشيده و پله ها .اما كاش ميشد كه بدانم آيا چيزي هست كه مرا به ياد او بيندازد؟ ميگويد : وقتي آمدم , وقتي ليلا آمد همه با هم ميرويم زير پنجره ها عربده ميكشيم........با خودم ميگويم: كاش گوان بود و ميگذاشت ادريس كه سرشانه هاي ضعيفي دارد خود را پشت او پنهان كند. آخر او زمزمه هم كه بكند باز فرياد بلنديست كه گمان كنم حتي به دل خدا كه, خود فراموشيست هم بنشيند... كاش باراني باشد و شهرزاد هم بيايد. بيايد و ادريس به او بگويد خاتون! ميخواهي آنچه به حرشع گفته اي را برايت از بر بخوانم , و بي كه منتظر جواب او شوم بخوانم:

به حرشع گفتم : باران كه ببارد ,چشمهاي تو باراني خواهد شد و تو عادت خواهي كرد به گريستن در باران. درست مثل چشمان لیلای لیلی ..همچون تمام بارانها خنديد .او معني عادت را نمي فهميد .وچه خوار است اين در ميان حرشع كه او را به عادت وا ميدارد..

ماه بانو در خیالم ميگويد: دلم براي صداي ليلا تنگ شده است. ميگويم ليلا ؟؟
- ليلاي ليلي
ميگويم: ماه بانو! ادريس ديرساليست كه پي ستاره هاش ميگردد و نام كسان و كوچه ها را از ياد برده است و اين مال آن وقتهاست. بعدها بود كه فهميدم گم شده است . يعني نغمه های ماه بانو به من گفت اين را. گردن آويزي هم نداشت كه نشاني خانه اش بر آن باشد..يعني خانه نداشت اصلا. حالا اين كه غصه ندارد ادريس! خانه و نشاني هم اگر ميداشتي باز گم ميشدي. درست مثل من .مگر نه ماه بانو ؟
واين شد كه ماه بانو ابرويي بالا انداخت و انگشتش را سوي خانه ليلا ها گرفت.
بله ديگر ليلاها! آخر دوتا ليلا داريم. حتي دیگر ادريس اين را ميداند!! . يكي ليلاي كوچك. يكي هم ليلاي بزرگ. درست مثل "ب" كوچك و"ب" بزرگ. "ب" كوچك به بادبادك ميچسبد و بازي و بلوا ميكند و به رويش هم نمي آورد. گاهي هم اگر زياد پاپي اش بشوي در بساطش بوسه بي ريايي هم به هم ميرسد. راستي تا يادم نرفته بگويم در بزك سررشته ندارد اين بينوا.!
"ب" بزرگ اما آنست كه آخرتب و بيتاب است. و اين روزها شتاب. حساب و كتاب هم كه ندارد اين سراب هه تا تو باشي كه به ادريس, بي بزك, حرف راست گم شدن نزني ليلا! و اين همان است كه دست به اشتباه در انبان مردم ميكند. از هجوم سودا..... لیلای لیلی




 لیلای لیلی

یکشنبه 1385/11/22

به راستي كه كودكي در من هرگز تمام نشده است بانووو . تازگي دانستم كه همين ليلاي كودك بود كه تمام اين مدت این سالهای درد و سرخوردگي در بطن ليلاي بزرگ وول مي زد. ليلاي كودك بر ليلاي بزرگ و دلتنگي هايش مي خندد. ليلاي كودك قصه ي عاشقي ليلاي بزرگ را كه به صورتي غمگنانه و دلتنگ گفته مي شود، با قيافه اي كه حتي جدي هم نيست گوش مي دهد و به زحمت خنده اش را پنهان مي كند و تازه گي ها شيطان شده و پقي مي زند به خنده كه : به! اینهمه دقایق خودت را علاف كردي... بابا ايوالله. پا شو بريم دنبال كشف و كار. بيچاره، چندان وقتي نداري ها.... و ليلاي بزرگ برايش دندان قروچه مي رود: برو كوچولو ! تو ازخودمي. مي روي بيرون و زمين مي خوري و سختي مي كشي و عاشق مي شوي و آنوقت اين منم كه بر تو مي خندم ... و در آخر بايد با تو بگريم... واي كه اين دو چه مي كنند و چقدر نظاره ي اينكه آنكه كوچولوتر است چگونه بزرگتر را به نشاط و شوق مي آورد و چه حرفهاي شيطنت آميزي در گوشش زمزمه مي كند برايم تازه و شورانگيز است..بخصوص امروز كه هوا اينطور دل انگيز است، اين وروجك حتي نمي گذارد ديگري كارش را بكند ... خيلي خوب بچٌه!... قبول ... مي رويم كه با هم يك بار ديگر از نو نگاهي به دنيا بياندازيم، ! مي زنيم به آب دوبارم. يكذره امان بده. آخر!!

چقدر بايد رفت بانووو تا باز پس از چشيدن همه چيز، به همان نقطه ي شروع اين دايره ي بي معني رسد و تازه معنايي براي آن يافت ؟

 




 من نمی دانم

چهارشنبه 1385/11/18

 

جای نشستنم  در کنار تو کجا ست بانو ... من نمی دانم.




 ما در آينه ي خودمان

سه شنبه 1385/11/17



چند روزي است كه دوباره دلتنگم بانو . اين وبلاگ نويسي هم خود به دلايلي آنرا تشديد مي كند. باز انگار افتاده ام توي يك قفس، اسير زنجيرهاي خستگي. يادم مي آيد مجموعه ي احساسات و عواطفي را كه باعث شدند تصميم به ترک همه دوستان بگيرم. اصولي كه باور به آنها از گله جدايم مي كرد ولي بر اساس ماهيت خود مطلقاً همنوايي با ديگر دسته هاي ياغي متعارض با آن را هم ممكن نمي ساخت. در هر همنوايي يك جور گذشتن از خود، از خودِ خود، برق برق مي زند كه من به آن قادر نيستم بانو ... لیلای لیلی ....




 کاش دعایم را خوانده بودم ...

سه شنبه 1385/09/07

 

كاش دعا را خوانده بودم بانو . كاش دعا را خوانده بودم. از هول خوابي تلخ از جاي جسته و از دردي كشنده برخود مي پيچد. چه خوابي! بيداري آيا هميشه چنين موهبتي است؟ من جايي در سالهاي دور در تاريكي و سرما، سرماي نبودن بانو ، زنده به گور شده ام. جايي در صحن مسجد كبود تبريز. كاش دعا را خوانده بودم بانو . نمي دانم آيا كدام دست مرا به در خواهد آورد. چرا نام حسين شبستري، اين نام گنگ آشنا چون شهابي از خاطرم مي گذرد. چرا؟ نمي دانم. كيست اين مرد؟ آدميزاده است يا پري؟ نمي دانم. اما چه خوابي دیدم من بانو

من قلبم درد گرفته بانو ... لیلای لیلی ....




 گيج شده ام بانو جان

چهارشنبه 1385/09/01

 

... گيج شده ام بانو جان. قلم بردار و برايم بنويس كه علم هاي خوابيده چگونه برايت از هزار روضه مؤثرتر بودند . برايم بگو كه حادثه چگونه اتفاق افتاد و چگونه همه چيز به اتمام رسيد. نگذار من در تاريكي بمانم. شايد كه من نشاني از حسين شبستري را در ضمير تو بازيابم... لیلای لیلی




 نمی دانم بانو ...

سه شنبه 1385/08/30

 

نمي دانم چه كنم. بايد تصميم بگيرم بانو يا خانه را ترك كنم و يا ... و يا ... باتو می خواهم بمانم ... لیلای لیلی ....




 امروز

دوشنبه 1385/08/29


      

 خواندن این دو کتاب به علاقمندان وبلاگ لیلای لیلی توصیه میشود




 می دانی بانو ...

دوشنبه 1385/08/29

می دانی بانو

اکنون که بخت زمانه با تو یار است و همه لب به تحسینت گشوده اند بهتر آنکه خود را گم نکنی .

این جهان جای امنی نیست بانو . نمی توان در آن خوشبخت بود . پس از شاد کردن دل دیگران

آنهایی که خود را نیازمند تو می دانند غافل مشو ... بانو ... لیلای لیلی

     رخصت ... لیلای لیلی ...




 بانووو ی من

دوشنبه 1385/08/29

 

تا بي كران مي توانم بنويسم بانو ، از تویی كه دوستش مي دارم... تا بي نهايت

  




 من خسته ام

دوشنبه 1385/08/29

 

من خسته ام بانو . از سفر ... از اجبارهاي اين زندگي ... از از دست دادن آنان كه دوستشان دارم
من خسته ام.




 ستاره

جمعه 1385/08/26

 

  راستي بانو ! ستاره ی گمشده ام را  نديده اي؟




[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]

 



..::<-BlogTitle- >


صفحه نخست
ايميل وبلاگ
آرشیو وبلاگ


 

..::نوشته های پیشین

هفته سوم فروردین 1386
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385

 

..::وبلاگهای عزيزان








"

کنترل موسیقی

>


RSS